هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
جانا بیار باده که ایام میرود
چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد
به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد
خیاط روزگار به بالای هیچ مرد
چشمم همیپرد مگر آن یار میرسد
آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
این عشق جمله عاقل و بیدار میکشد
خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
امروز مرده بین که چه سان زنده میشود
گر عید وصل تست منم خود غلام عید
تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
امسال بلبلان چه خبرها همیدهند
صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید
صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد
آه که بار دگر آتش در من فتاد
جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد
پرده دل میزند زهره هم از بامداد
بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
زهره من بر فلک شکل دگر میرود
صفحه ۳۷ از ۱۳۵