هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد
آن ماه کو ز خوبی بر جمله میدواند
در عشق زنده باید، کز مُرده هیچ ناید
گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشد
مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند
پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند
یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند
ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید
جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید
مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد
برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد
گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند
وقتی خوش است ما را، لابد نبید باید
نی دیده هر دلی را دیدار مینماید
ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
بلبل نگر که جانب گلزار میرود
صفحه ۳۶ از ۱۳۵