هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید
دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید
آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید
نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد
نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید
وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید
غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
شرح دهم من که شب از چه سیهدل بود
بانگ زدم من که «دل مست کجا میرود؟»
یار مرا عارض و عذار نه این بود
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد
ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه میشد
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
بر آستانه اسرار آسمان نرسد
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند
صفحه ۳۸ از ۱۳۵