هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
رو ترش کن که همه روترشانند این جا
تا به شب ای عارف شیرین نوا
چون نمایی آن رخ گلرنگ را
در میان عاشقان عاقل مبا
از یکی آتش برآوردم تو را
ز آتش شهوت برآوردم تو را
از ورای سر دل بین شیوهها
روح زیتونیست عاشق نار را
ای بگفته در دلم اسرارها
میشدی غافل ز اسرار قضا
گر تو عودی سوی این مجمر بیا
ای تو آب زندگانی فاسقنا
دل چو دانه ، ما مثال آسیا
ای دل رفته ز جا باز میا
من رسیدم به لب جوی وفا
از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا
ای میرآب بگشا آن چشمه روان را
از سینه پاک کردم افکار فلسفی را
اینجا کسیست پنهان خود را مگیر تنها
آمد بهارِ جانها ای شاخِ تَر به رقص آ
با آن که میرسانی، آن بادهٔ بقا را
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را
بشکن سبو و کوزه، ای میرآب جانها!
صفحه ۸ از ۱۳۵