مجموعه
ای وصالت یک زمان بوده فراقت سالها
در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا
از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
خدمتِ شمس حق و دین باد کارت ساقیا
درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
شمع دیدم گرد او پروانهها چون جمعها
دیده حاصل کن دلا آن گه ببین تبریز را
از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا
ای هوسهای دلم بیا بیا بیا بیا
ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
امتزاج روحها در وقت صلح و جنگها
ای ز مقدارت هزاران فخر بیمقدار را
مفروشید کمان و زره و تیغ ، زنان را
چو فرستاد عنایت، به زمین مشعلهها را
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
بروید ای حریفان بِکِشید یار ما را
چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا
چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا
کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را
ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
صفحه ۷ از ۱۳۵