هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده
ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
یا رجلا حصیده مجبنه و مبخله
ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
آمد یار و بر کفش جام میی چو مشعله
شحنه عشق میکشد از دو جهان مصادره
دایم پیش خود نهی آینه را هرآینه
کجا شد عهد و پیمانی که کردی دوش با بنده
بر آنم کز دل و دیده شوم بیزار یک باره
به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده
ز بردابرد عشق او چو بشنید این دل پاره
سراندازان همیآیی نگارین جگرخواره
مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشه
زهی بزم خداوندی زهی میهای شاهانه
سراندازان همیآیی ز راه سینه در دیده
با زر غم و بیزر غم آخر غم با زر به
من سرخوش و تو دلخوش غم بیدل و بیسر به
هشیار شدم ساقی دستار به من واده
ناگاه درافتادم زان قصر و سراپرده
هر روز پری زادی از سوی سراپرده
صفحه ۹۶ از ۱۳۵