هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
جان در ره ما بباز اگر مرد دلی
جان دید ز جانان ازل دمسازی
جان روز چو مار است به شب چون ماهی
جانم دارد ز عشق جانافزائی
چشمان خمار و روی رخشان داری
چشم تو بهر غمزه بسوزد مستی
چشم مستت ز عادت خماری
چندان گفتی که از بیان بگذشتی
چون جمله خطا کنم صوابم تو بسی
چون خار بکاری رخ گل میخاری
چون ساز کند عدم حیات افزائی
چونست به درد دیگران درمانی
چون شب بر من زنان و گویان آئی
چون کار مسافران دینم کردی
چون مست شوی قرابه بر پای زنی
چون ممکن آن نیست اینکه از بر ما برهی
چونی ای آنکه از جمال فردی
چون نیشکر است این نیت ای نایی
حاشا که به ماه گویمت میمانی
حیف است که پیش کر زنی طنبوری
خواهی که حیات جاودانه بینی
خواهی که در این زمانه فردی گردی
خود را چو دمی به یار محرم یابی
خود هیچ بسوی ما نگاهی نکنی
صفحه ۷۷ از ۸۴