هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای خداوند! یکی یارِ جفاکارش ده
صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
بده آن باده جانی، که چنانیم همه
پیش جوش عفو بیحد تو شاه
عشق بین با عاشقان آمیخته
ای بخاری را تو جان پنداشته
عشق تو از بس کشش جان آمده
جستهاند دیوانگان از سلسله
روز ما را دیگران را شب شده
قرابهبازِ دانا هشدار آبگینه
پیغام زاهدان را کآمد بلای توبه
این جا کسیست پنهان دامان من گرفته
در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟
آن آتشی که داری در عشق صاف و ساده
بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
دیدم نگار خود را میگشت گرد خانه
ای پاک از آب و از گل پایی در این گلم نه
ای گرد عاشقانت از رشک تخته بسته
آن دم که در رباید باد از رخ تو پرده
ای از تو من برسته ای هم توام بخورده
گل را نگر ز لطف سوی خار آمده
صفحه ۱۰۰ از ۱۳۵