مجموعه
با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا
ای بگرفته از وفا گوشهٔ کران چرا چرا
گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
عشق تو آورد قدح پر ز بلاها
از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
شب قدر است جسم تو کز او یابند دولتها
عطارد مشتری باید، متاع آسمانی را
مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
تو از خواری همی نالی نمیبینی عنایتها
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را
چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا؟
ببین ذرات روحانی، که شد تابان از این صحرا
تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا
چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
اگر نه عشق شمس الدین بُدی در روز و شب ما را
به خانهخانه میآرد چو بیذق شاهِ جان ما را
صفحه ۳ از ۱۳۵