مجموعه
من دی نگفتم مر تو را کای بینظیر خوش لقا
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانها
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ما
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ما
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما
بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ما
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی
مِی دِه گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجا
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا
ای یار ما، دلدار ما، ای عالم اسرار ما
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیا
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
رستم از این نفْس و هوا زنده بلا مرده بلا
آه که آن صدر سرا میندهد بار مرا
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را
شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ما
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما
کاهل و ناداشت بُدم کام درآورد مرا
در دو جهان لطیف و خوش، همچو امیر ما کجا
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا
ماهِ درست را ببین کاو بشکست خواب ما
صفحه ۲ از ۱۳۵