مجموعه
آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
گر زان که نهای طالب جوینده شوی با ما
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را ؟
آخر بشنید آن مه آه سحر ما را
آب حیوان باید مر روح فزایی را
ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را
ای خواجه نمیبینی این روز قیامت را
امروز گزافی ده آن باده نابی را
ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
از بهر خدا بنگر در رویِ چو زر جانا
ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را
شاد آمدی ای مهرو ای شادیِ جان شاد آ
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا
در آب فکن ساقی بط زاده آبی را
زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا
میندیش میندیش که اندیشه گریها
زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا
لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا
صفحه ۴ از ۱۳۵