هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارم
ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم
من دلق گرو کردم عریان خراباتم
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
در مجلس آن رستم در عربده بنشستم
زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
بستان قدح از دستم ای مست که من مستم
گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم
ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم
در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم
یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمیدارم
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارم
بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم
پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم
صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم
شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم
سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
صفحه ۶۱ از ۱۳۵