هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
به حق روی تو که من چنین رویی ندیدستم
دلا مشتاق دیدارم غریب و عاشق و مستم
بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
اگر شد سود و سرمایه چه غمگینی چو من هستم
بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
طواف حاجیان دارم به گرد یار میگردم
تو تا دوری ز من جانا چنین بیجان همیگردم
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم
دعا گویی است کار من بگویم تا نطق دارم
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
من از اقلیم بالایم سر عالم نمیدارم
همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
نه آن بیبهره دلدارم که از دلدار بگریزم
نهادم پای در عشقی که بر عشاق سر باشم
مرا چون کم فرستی غم حزین و تنگ دل باشم
تو خود دانی که من بیتو عدم باشم عدم باشم
من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم
چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم
به گرد دل همیگردی چه خواهی کرد میدانم
تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمیدانم
چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
ندارد پای عشق او دل بیدست و بیپایم
من این ایوان نه تو را نمیدانم نمیدانم
بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم
صفحه ۶۰ از ۱۳۵