مجموعه
چون خانه روی ز خانه ما
دیدم رخ خوب گلشنی را
دیدم شه خوب خوش لقا را
ساقی تو شراب لامکان را
گفتی که گزیدهای تو بر ما
گستاخ مکن تو ناکسان را
کو مطرب عشق چست دانا
ما را سفری فتاد بیما
مشکن دل مرد مشتری را
بیدار کنید مستیان را
من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
در میان پرده خون عشق را گلزارها
غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را
ساقیا گردان کن آخر آن شرابِ صاف را
پردهی دیگر مزن جز پردهی دلدار ما
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟
سکه رخسار ما جز زر مبادا بیشما
رنج تن دور از تو ای تو راحت جانهای ما
درد ما را در جهان درمان مبادا بیشما
جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟
صفحه ۶ از ۱۳۵