هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گر شمس و قمر خواهی نک شمس و قمر باری
از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
امشب پریان را من تا روز به دلداری
نظاره چه میآیی در حلقه بیداری
گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
ای بر سر هر سنگی از لعل لبت نوری
ای دشمن عقل من وی داروی بیهوشی
ای بر سر و پا گشته داری سر حیرانی
آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
ای باغ همیدانی کز باد کی رقصانی
مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
آن ماه همیتابد بر چرخ و زمین یا نی
افند کلیمیرا از زحمت ما چونی
در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی
چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی
در کوی که میگردی ای خواجه چه میخواهی
ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
ما مینرویم ای جان زین خانه دگر جایی
هم پهلوی خم سر نه، ای خواجهٔ هرجایی
من نیت آن کردم تا باشم سودایی
صفحه ۱۰۹ از ۱۳۵