هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
عیسی چو توی جانا ای دولت ترسایی
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
گل گفت مرا نرمی از خار چه میجویی
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
از هر چه ترنجیدی با دل تو بگو حالی
ای خواجه، تو چه مرغی؟ نامت چه؟ چرا شایی؟
ما گوش شماییم شما تن زده تا کی
برخیز که جان است و جهان است و جوانی
گر علم خرابات تو را همنفسستی
ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری
هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
ای ماه اگر باز بر این شکل بتابی
یا ساقی شرف بشراباتک زندی
تو دوش رهیدی و شب دوش رهیدی
ای جان گذرکرده از این گنبد ناری
در خانه خود یافتم از شاه نشانی
امروز در این شهر نفیر است و فغانی
امروز سماع است و مدام است و سقایی
ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی
امروز سماع است و شراب است و صراحی
ای آنک به دلها ز حسد خار خلیدی
برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری
مگریز ز آتش که چنین خام بمانی
صفحه ۱۱۰ از ۱۳۵