هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چنان گشتم ز مستی و خرابی
چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
مرا اندر جگر بنشست خاری
بگفتم با دلم آخر قراری
تو جانا بیوصالش در چه کاری
بیا ای آنک سلطان جمالی
مگر تو یوسفان را دلستانی
تو تا بنشستهای بر دار فانی
نه آتشهای ما را ترجمانی
به کوی دل فرورفتم زمانی
دیدی که چه کرد یار ما؟ دیدی؟
روز ار دو هزار بار میآیی
مندیش از آن بت مسیحایی
ای دیده ز نم زبون نگشتی
گر وسوسه ره دهی به گوشی
باغ است و بهار و سرو عالی
با این همه مهر و مهربانی
آورد خبر شکرستانی
بشنیده بدم که جان جانی
ای ساقی باده معانی
ای وصل تو آب زندگانی
ای بیتو حرام زندگانی
برجه که بهار زد صلایی
چون سوی برادری بپویی
صفحه ۱۱۴ از ۱۳۵