هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
مجلس چو چراغ و تو چو آبی
من پار بخوردهام شرابی
ای یار یگانه چند خسبی
بازم صنما چه میفریبی
ای آنک تو خواب ما ببستی
رو رو که از این جهان گذشتی
روز طرب است و سال شادی
آخر گل و خار را بدیدی
آن را که به لطف سر بخاری
خضری به میان سینه داری
میآید سنجق بهاری
ای چشم و چراغ شهریاری
ای جان و جهان چه میگریزی
از قصه حال ما نپرسی
ای دلبر بیدلان صوفی
ای آنک تو شاه مطربانی
روزی که مرا ز من ستانی
چون عشق کند شکرفشانی
ای وصل تو اصل شادمانی
کژزخمه مباش تا توانی
مست می عشق را حیا نی
گویم سخن لب تو یا نی
با دل گفتم «چرا چنینی؟»
صفحه ۱۱۵ از ۱۳۵