هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
منم غرقه درون جوی باری
چو عشق آمد که جان با من سپاری
نگفتم دوش ای زین بخاری
به جان تو پس گردن نخاری
به تن با ما، به دل در مرغزاری
مرا بگرفت روحانی نگاری
متاز ای دل سوی دریای ناری
مرا در خنده میآرد بهاری
بدید این دل درون دل بهاری
خداوندا زکات شهریاری
ندارد مجلس ما بیتو نوری
ز هر چیزی ملول است آن فضولی
مرا هر لحظه قربان است جانی
مگیر ای ساقی از مستان کرانی
ز مهجوران نمیجویی نشانی
برون کن سر که جان سرخوشانی
مرا هر لحظه منزل آسمانی
چه دلشادم به دلدار خدایی
کجایید ای شهیدان خدایی
تو هر روزی از آن پشته برآیی
دلاراما چنین زیبا چرایی
بیا ای غم که تو بس باوفایی
بیا ای یار کامروز آن مایی
بیا جانا که امروز آن مایی
صفحه ۱۱۳ از ۱۳۵