مجموعه
رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را
ای از نظرت مست شده اسم و مسمّا
دلارام نهان گشته ز غوغا
بیا ای جان نو داده جهان را
بسوزانیم سودا و جنون را
سلیمانا بیار انگشتری را
دل و جان را در این حضرت بپالا
خبر کن ای ستاره یار ما را
چو او باشد دل دلسوز ما را
مرا حلوا هوس کردست حلوا
امیر حسن خندان کن حَشَم را
به برج دل رسیدی بیست این جا
بکت عینی غداة البین دمعا
تو بشکن چنگ ما را ای معلا!
برای تو فدا کردیم جانها
ز روی تست عید آثار ما را
ای مطرب دل برای یاری را
اندر دل ما توی نگارا
ای جان و قوام جمله جانها
ای سخت گرفته جادوی را
از دور بدیده شمس دین را
بنمود مه وفا از این جا
برخیز و صبوح را بیارا
تا چند تو پس روی به پیش آ
صفحه ۵ از ۱۳۵