هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم
خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
عشوه دادستی که من در بیوفایی نیستم
من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم
چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم
نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم
روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم
ایها العشاق آتش گشته چون استارهایم
سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم
بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
می بسازد جان و دل را بس عجایب دان صیام
چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم
بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم
هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم
ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
چه کسام من؟ چه کسام من؟ که بسی وسوسهمندم
صفحه ۶۷ از ۱۳۵