هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو
ای دیده من جمال خود اندر جمال تو
آمد خیال آن رخ چون گلستان تو
جانا توی کلیم و منم چون عصای تو
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو
ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو
ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو
هان، ای جمال دلبر، ای شاد وقت تو
تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو
آینهٔ جان شده چهرهٔ تابان تو
سیر نیم سیر نی از لب خندان تو
مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
ای سر مردان برگو برگو
مرا اگر تو نیابی به پیش یار بجو
من آن نیام که بگویم حدیث نعمت او
به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
هزار بار کشیدهست عشقِ کافرخو
چو از سر بگیرم بود سرور او
بیدل شدهام بهر دل تو
نور دل ما روی خوش تو
دل من دل من دل من بر تو
بنشسته به گوشهای دو سه مست ترانه گو
به قرار تو او رسد که بود بیقرار تو
صفحه ۹۴ از ۱۳۵