هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هان ای دل تشنه، جوی را جویان باش
هرچند ملولی نفسی با ما باش
ای دل برو از عاقبت اندیشان باش
ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش
ای روی چو آفتاب تو شادی کش
ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش
ای سودائی برو پی سودا باش
ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش
ای کرده به پنج شمع روشن هر شش
ای گنج بیا زود به ویرانهٔ خویش
ای یار مرا موافقی وقتت خوش
با دل گفتم ز دیگران بیش مباش
با پیر خرد نهفته می گفتم دوش
با ما چو نهای مشو رفیق اوباش
بر جان و دل و دیده سواری همه خوش
بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش
بر من بگریست نرگس خمارش
بیچاره دل سوختهٔ محنت کش
پیوسته مرید حق شو و باقی باش
تا بتوانی تو جامهٔ عشق مپوش
تا در نزنی بهر چه داری آتش
جان جانی بیا میان جان باش
چون رنگ بدزدید گل از رخسارش
خائیدن آن لب که چشیدی شکرش
صفحه ۴۳ از ۸۴