هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
رویم چو زر زمانه میبین و مپرس
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
آتش در زن ز کبریا در کویش
آن دل که من آن خویش پنداشتمش
آن دم که حق بندهگزاری همه خوش
آن دیده که هست عاشق گلزارش
آنرا که رسول دوست پنداشتمش
آن رند و قلندر نهان آمد فاش
آنکس که نظر کند به چشم مستش
از آتش تو فتاده جانم در جوش
امروز حریف عشق بانگی زد فاش
اندر بر خویشم بفشاری همه خوش
ای باد صبا به کوی آن دلبر کش
ای جان جهان و روشنائی همه خوش
ای چشم بیا دامن خود در خون کش
گفتی چونی بیا که چون روزم خوش
گه باده لقب نهادم و گه جامش
مرغان رفتند بر سلیمان بخروش
من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش
ناگه بزدم دست بسوی جیبش
نیمی دف من به موش دادی همه خوش
صفحه ۴۲ از ۸۴