هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی
چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنی
به شکرخنده بتا نرخ شکر میشکنی
هله آن به که خوری این می و از دست روی
اگر امشب بر من باشی و خانه نروی
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی
سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
هر که از نیستی آید به سوی او خبری
ای شه جاودانی وی مه آسمانی
قدر غم گر چشم سر بگریستی
با چنین رفتن به منزل کی رسی
چارهای کو بهتر از دیوانگی
قره العین منی ای جان بلی
بوی باغ و گلستان آید همی
هر دم ای دل سوی جانان میروی
بار دیگر عزم رفتن کردهای
بوی مشکی در جهان افکندهای
فارغم گر گشت دل آوارهای
ای درآورده جهانی را ز پای
باوفا یارا جفا آموختی
عاقبت از عاشقان بگریختی
صفحه ۱۲۱ از ۱۳۵