هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
چه جمال جان فزایی که میان جان مایی
صنما تو همچو آتش قدح مدام داری
برو ای عشق که تا شحنه خوبان شدهای
هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی
چند روز است که شطرنج عجب میبازی
هله هشدار که با بیخبران نستیزی
وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی
به شکرخنده اگر میببرد دل ز کسی
در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی
گر گریزی به ملولی ز من سودایی
نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای
در دلت چیست عجب که چو شکر میخندی
هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
ای دریغا در این خانه دمی بگشودی
به دغل کی بگزیند دل یارم یاری
مرغ اندیشه که اندر همه دلها بپری
رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری
سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری
نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری
شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
بر یکی بوسه حقستت که چنان میلرزی
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی
ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی
به حق و حرمت آنکه همگان را جانی
صفحه ۱۲۰ از ۱۳۵