هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
اندر این جمع شررها ز کجاست
هم به بر این بت زیبا خوشکست
هر که بالاست مر او را چه غم است؟
گفتا که کیست بر در گفتم کمین غلامت
هر جور کهز تو آید بر خود نهم غرامت
هر دم سلامْ آرد کاین نامه از فلانست
بگذشت روز با تو جانا به صد سعادت
امروز شهر ما را صد رونقست و جانست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بر عاشقان فریضه بوَد جستوجوی دوست
از دل به دل برادر گویند روزنیست
ساقی بیار باده که ایام بس خوشست
این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست
امروز روز نوبت دیدار دلبرست
جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
پنهان مشو که روی تو بر ما مبارکست
ساقی و سردهی ز لب یارم آرزوست
بُد دوش بیتو تیره شب و روشنی نداشت
جان سوی جسم آمد و تن سوی جان نرفت
آن روح را که عشق حقیقی شعار نیست
ما را کنار گیر تو را خود کنار نیست
صفحه ۱۹ از ۱۳۵