هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان میرسد
صوفی چرا هُشیار شد؟ ساقی چرا بیکار شد؟
مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند
رندان سلامت میکنند جان را غلامت میکنند
رو آن ربابی را بگو مستان سلامت میکنند
سودای تو در جوی جان چون آب حیوان میرود
آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود
گر آتش دل برزند بر مؤمن و کافر زند
مستی سلامت میکند، پنهان پیامت میکند
مستی سلامت میکند پنهان پیامت میکند
صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود
بی گاه شد بیگاه شد خورشید اندر چاه شد
یار مرا مینهلد تا که بخارم سر خود
ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود
بی تو به سر می نشود با دگری مینشود
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
سجده کنم پیشکش آن قد و بالا، چه شود؟
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
آب زنید راه را، هین که نگار میرسد
پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات میرسد
جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود
چیست صلای چاشتگه خواجه به گور میرود
صفحه ۲۳ از ۱۳۵