هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
کسی کز غمزهای صد عقل بندد
چنان کز غم دل دانا گریزد
هر آن دلها که بیتو شاد باشد
سگ ار چه بیفغان و شر نباشد
عجب آن دلبر زیبا کجا شد
به صورت یار من چون خشمگین شد
چو دیوم عاشق آن یک پری شد
نگارا مردگان از جان چه دانند
کسی که غیر این سوداش نبود
یکی لحظه از او دوری نباید
ز خاک من اگر گندم برآید
ز رویت دسته گل میتوان کرد
دل با دل دوست در حنین باشد
ای مطرب جان چو دف به دست آمد
کی باشد کاین قفس چمن گردد
روی تو به رنگریز کان ماند
دوش از بت من جهان چه میشد
ای عشق که جمله از تو شادند
هر چند که بلبلان گزینند
رفتیم بقیه را بقا باد
جانی که ز نور مصطفی زاد
آن کز دهن تو رنگ دارد
این قافله بار ما ندارد
بیچاره کسی که زر ندارد
صفحه ۲۹ از ۱۳۵