هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد
آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد
مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
تدبیر کند بنده و تقدیر نداند
چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
از بهر خدا عشق دگر یار مدارید
مرغان که کنون از قفس خویش جدایید
گر یک سر موی از رخ تو روی نماید
بگو دل را که گرد غم نگردد
دلم امروز خوی یار دارد
نثرنا فی ربیع الوصل بالورد
بیا ای زیرک و بر گول میخند
اگر عالم همه پرخار باشد
توی نقشی که جانها برنتابد
دلی دارم که گرد غم نگردد
خنک جانی که او یاری پسندد
چمن جز عشق تو کاری ندارد
سماع صوفیان می درنگیرد
رجب بیرون شد و شعبان درآمد
چو شب شد جملگان در خواب رفتند
پریر آن چهره یارم چه خوش بود
دلم را ناله سرنای باید
بگویم خفیه تا خواجه نرنجد
صفحه ۲۸ از ۱۳۵