هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
در فروبند که ما عاشق این انجمنیم
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
دم به دم از ره دل پیک خیالش رسدم
از بت باخبر من خبری می رسدم
منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدم
مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم
ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم
گر تو خواهی که تو را بیکس و تنها نکنم
من چو در گور درون خفته همیفرسایم
ساقیا ما ز ثریا به زمین افتادیم
چند خسپیم صبوح است صلا برخیزیم
جز ز فتان دو چشمت ز کی مفتون باشیم
گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم
روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
روز شادی است بیا تا همگان یار شویم
ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم
ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
ای دریغا که شب آمد همه از هم ببریم
من از این خانه پرنور به در می نروم
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم
دوش می گفت جانم کای سپهر معظم
هم بهدرد این درد را درمان کنم
صفحه ۶۹ از ۱۳۵