هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ای خیالی که به دل میگذری
تو چرا جمله نبات و شکری؟
از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی
چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی
گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
از بهر مرغ خانه چون خانهای بسازی
آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی
ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی
چون زخمه رجا را بر تار میکشانی
ای گوهر خدایی آیینه معانی
اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی
گرمی مجوی الا از سوزش درونی
ای مبدعی که سگ را بر شیر میفزایی
ای حیلههات شیرین تا کی مرا فریبی
دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی
یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی
ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی
در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
گر از شراب دوشین در سر خمار داری
صفحه ۱۲۳ از ۱۳۵