هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
جای دگر بودهای زانک تهی رودهای
خیره چرا گشتهای خواجه مگر عاشقی
نیست عجب صف زده پیش سلیمان پری
ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
آه که دلم برد غمزههای نگاری
سلمک الله نیست مثل تو یاری
خوشدلم از یار همچنانک تو دیدی
از پگه ای یار زان عقار سمایی
چند دویدم سوی افندی
میرسد ای جان باد بهاری
دوش همه شب دوش همه شب
گاه چو اشتر در وحل آیی
به خاک پای تو ای مه هر آن شبی که بتابی
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
هزار جان مقدس هزار گوهر کانی
چه آفتاب جمالی که از مجره گشادی
اگر مرا تو ندانی، بپرس از شبِ تاری
چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی
گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی
من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی
به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی
تو آسمان منی من زمین به حیرانی
صفحه ۱۲۷ از ۱۳۵