هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
ساقی ز پی عشق روان است روانم
از شهر تو رفتیم تو را سیر ندیدیم
خلقان همه نیکند جز این تن که گزیدیم
بار دگر از راه سوی چاه رسیدیم
ما عاشق و سرگشته و شیدای دمشقیم
افتادم افتادم در آبی افتادم
اگر تو نیستی در عاشقی خام
چه دیدم خواب شب کامروز مستم
به جان جمله مستان که مستم
بیا کز غیر تو بیزار گشتم
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
چنان مست است از آن دم جان آدم
منم فتنه هزاران فتنه زادم
ز زندان خلق را آزاد کردم
غلامم خواجه را آزاد کردم
حسودان را ز غم آزاد کردم
یکی مطرب همیخواهم در این دم
همیشه من چنین مجنون نبودم
ایا یاری که در تو ناپدیدم
سفر کردم به هر شهری دویدم
اگر عشقت به جای جان ندارم
بیا ای آنک بردی تو قرارم
گهی در گیرم و گه بام گیرم
صفحه ۶۳ از ۱۳۵