هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
اگر سرمست اگر مخمور باشم
خداوندا مده آن یار را غم
چه نزدیک است جان تو به جانم
مرا گویی کهرایی؟ من چه دانم
من آن ماهم که اندر لامکانم
بیا کامروز بیرون از جهانم
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم
من از عالم تو را تنها گزینم
ورا خواهم دگر یاری نخواهم
نه آن شیرم که با دشمن برآیم
چو آب آهسته زیر که درآیم
ز قند یار تا شاخی نخایم
از آن باده ندانم، چون فنایم
بیا کامروز گرد یار گردیم
به پیش باد تو ما همچو گردیم
شب دوشینه ما بیدار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیم
بیا کامروز شَه را ما شکاریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریم
بیا امروز ما مهمان میریم
بیا ما چند کس با هم بسازیم
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم
میان ما درآ ما عاشقانیم
صفحه ۶۴ از ۱۳۵