هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آمدم باز تا چنان گردم
آتشی از تو در دهان دارم
در طریقت دو صد کمین دارم
تا به جان مست عشق آن یارم
همتم شد بلند و تدبیرم
در وصالت چه را بیاموزم
اه چه بیرنگ و بینشان که منم
به خدایی که در ازل بودهست
ما همه از الست همدستیم
آمدستیم تا چنان گردیم
ما که باده ز دست یار خوریم
ناله بلبل بهار کنیم
عاشق روی جان فزای توییم
خیز تا فتنهای برانگیزیم
تو چه دانی که ما چه مرغانیم
چند قبا بر قد دل دوختم
ای دل صافی دم ثابت قدم
آمد سرمست سحر دلبرم
شد ز غمت خانهٔ سودا دلم
چند گهی فاتحهخوانت کنم
بار دگر جانب یار آمدیم
ما به تماشای تو بازآمدیم
گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
منم آن بنده مخلص که از آن روز که زادم
صفحه ۷۴ از ۱۳۵