هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
آن شاخ خشک است و سیههان ای صبا بر وی مزن
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن
با آن سبک روحی گل وان لطف شه برگ سمن
پوشیده چون جان میروی، اندر میان جانِ من
آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
ای بس که از آواز دش واماندهام زین راه من
با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من
بر گرد گل می گشت دی نقش خیال یار من
من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردمان
خوش می گریزی هر طرف از حلقه ما نی مکن
ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
عشق تو آورد قدح پر ز بلای دل من
من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
آینهای بزدایم از جهت منظر من
قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
کافرم ار در دو جهان عشق بود خوشتر از این
هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
ای شده از جفای تو جانبِ چرخ دود من
سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من
صفحه ۷۶ از ۱۳۵