هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتن
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زن
از دخول هر غری افسردهای در کار من
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چین
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمین
عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آن
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتن
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
عاشقان را مژدهای از سرفراز راستین
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از این
مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تن
گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیرین
بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
صنما بیار باده بنشان خمار مستان
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن
هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کن
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
صفحه ۸۳ از ۱۳۵