هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
به خدا گل ز تو آموخت شکر خندیدن
مکن ای دوست ز جور این دلم آواره مکن
ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
دم ده و عشوه ده ای دلبر سیمین بر من
تو سبب سازی و دانایی آن سلطان بین
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
شیرمردا تو چه ترسی ز سگ لاغرشان
چه نشستی دور چون بیگانگان
هر کجا که پا نهی ای جان من
شاه ما باری برای کاهلان
می بده ای ساقی آخرزمان
نک بهاران شد صلا ای لولیان
بشنو از دل نکتههای بیسخن
جان جانهایی تو جان را برشکن
ای دلارام من و ای دل شکن
ساقیا برخیز و می در جام کن
راز چون با من نگوید یار من
فقر را در خواب دیدم دوش من
جان من جان تو جانت جان من
صفحه ۸۴ از ۱۳۵