هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
هر روز بامداد درآید یکی پری
ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری
هر روز بامداد طلبکار ما توی
آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی
ای سیرگشته از ما ما سخت مشتهی
ای ساقیی که آن می احمر گرفتهای
ای مرغ گیر دام نهانی نهادهای
مه طلعتی و شهره قبایی بدیدهای
ای عشق کز قدیم تو با ما یگانهای
ای جان و ای دو دیده بینا چگونهای
هر چند شیر بیشه و خورشیدطلعتی
رویش ندیده پس مکنیدم ملامتی
جان خاک آن مهی که خداش است مشتری
ای عشق پرده در که تو در زیر چادری
ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
شاها بکش قطار که شهوار میکشی
ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
اندر میان جمع چه جان است آن یکی
گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
ای آسمان که بر سر ما چرخ میزنی
سوگند خوردهای که از این پس جفا کنی
تا چند از فراق مرا کار بشکنی
ساقی بیار باده سغراق ده منی
صفحه ۱۲۵ از ۱۳۵