هفت دفتر
در حال ورق زدن دفتر...
مجموعه
از ما مشو ملول که ما سخت شاهدیم
برخیز تا شراب به رطل و سبو خوریم
چیزی مگو که گنج نهانی خریدهام
ای گوش من گرفته توی چشم روشنم
ما قحطیان تشنه و بسیارخوارهایم
با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم
بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
ما در جهان موافقت کس نمیکنیم
خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم
چند روی بیخبر آخر بنگر به بام
هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام
امشب جان را ببر از تن چاکر تمام
لولیکان تویم در بگشا ای صنم
ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم
پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم
بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم
خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم
بدار دست ز ریشم که بادهای خوردم
نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
بیار باده که دیر است در خمار توام
به غم فرونروم باز سوی یار روم
مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
صفحه ۷۲ از ۱۳۵